السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)
1368 سال از واقعه ي كربلا مي گذرد و تو هر سال رخت سياه مي پوشي
حسي غريب نمي گذارد كه در خانه بنشيني ، حسي كه تو را به مسجد و تكيه و حسينيه مي كشاند
اگر هم شب اول و دوم در خانه بنشيني صداي طبل ها و نواي سوزناك مرثيه خوانها دلت را به كوچه و خيابان مي كشاند .
دسته هاي كبوتران سياه پوش مي آيند و مي روند و تو هر بار مثل كبوتري دل شكسته دلت را همراه با فوج فوج كبوترهاي از راه رسيده پر مي دهي
يك جا ايستاده اي اما دلت ميان دسته هاي سينه زني است كه بر سينه مي كوبند
بي اختيار بغض مي كني
پرده اي از اشك جلوي چشمانت را مي گيرد و گاهي گريه امانت نمي دهد
هر سال محرم كه از راه مي رسد ؛ يك داغ كهنه ، يك زخم قديمي سر باز مي كند
داغي كه آتش در دلها مي افكند و شورها بر پا مي كند
و تو هر سال اين قصه را مرور مي كني
آرزو مي كني
اي كاش در آن روز با حسين بودي
و در كنار او و در ركاب او.
وقتي دلت مي گيره ... وقتي هيچ كس رو نداري كه باهاش حرف بزني ... وقتي داري زير بار مشكلات له مي شي ... وقتي بار گناهت اونقدر سنگينه كه حتي خودت نمي توني اونو به دوش بكشي ... وقتي از عالم و آدم بريدي ... وقتي دنيا برات تيره و تاريك مي شه ... وقتي حس مي كني پيش خدا و بندش شرمنده اي ... فقط مي توني اسم مباركشونو به زبونت بياري و ازشون كمك بخواي و اين روزا بيشتر از همه نام مبارك باب الحوائج به زبونت مياد ...
يا ابوالفضل (ع)
خودت مي دوني چي مي خوام ازت ... كمكم كن
و قتي دارين دعا مي كنين منم دعا كنين
محتاج دعاي تك تك تونم
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
« سیاوش قمیشی »
از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي قلبم
گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدانگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس كه خيلي وقته واسه تو گريه نكردم
سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم
من كه تو بن بست غربت زخمي از آوار پاييز
فكر چشماي تو بودم با دلي از گريه لبريز
شب عاشقونه ي من كه حروم شد
مهلت بودن با تو كه تموم شد
ندونستم بايد از تو مي گذشتم
وقتي از غربت چشمات مي نو شتم
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس كه خيلي وقته واسه تو گريه نكردم
سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم
از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي قلبم
گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدانگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس كه خيلي وقته واسه تو گريه نكردم
سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم
« معين »