
من كلبه ي خوشبختي تو را روزي با گلهاي شوقم فرش خواهم كرد![]()
و برايت سايباني از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت![]()
و قشنگ ترين لحظه هايم را به پاي ساده ترين دقايقت خواهم ريخت![]()
تا باز هم بداني كه من عاشق ترين بودم![]()
مجنون ترين ديوانه ات هستم![]()
و چه بخواهي و چه نخواهي دوستت خواهم داشت![]()
با يك سبد آرزوي در حال رسيدن![]()
و سرخ ترين حس پرواز! ![]()
من امروز به نيت گام نهادن تو به 20امين بهار زندگي ات![]()
20 بار خداي برگهاي مسافر پاييز را![]()
سجده مي كنم![]()
20 گلدان را آب مي دهم![]()
20 كبوتر را آزاد مي كنم![]()
20 هزار بار رو به آسمان كرده![]()
دعايت مي كنم![]()
20 هزار بار خوشبختي ات را از خدا مي خواهم و مي گريم![]()
و با اشك زلالم 20 بار بر روي برگ دفتر خاطراتم![]()
مي نويسم : ![]()
ღ♥ღتولدت مبارك ღ♥ღ
میلاد چشمانت را با شمعی که از داغ دل پروانه افروخته ام
تا با دم محبت تو شعله اش به خاموشی بنشیند . 
از شکوفه های درختان بهار وام می گیرم تا دنیا را آذین بندم. 
شاید شاپرک چشمانت لحظه ای در میان نگاهم مهمان شود. 
بگذار برایت شعر محبت بخوانم با آنکه کلمات در برابر مهر
اينم كيك تولدت گلكم!
يه آرزو كن
حالا بشمر
1
2
3
حالا شمعاتو فوت كن!
مبارک مبارک تولدت مبارک
ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه
نگاه شیطون تو صمیمیو یه رنگه
روز تولد توست همه میگن مبارک
منم میگم عزیزم تولدت مبارک
گلا رو تو گلدون جا بدید باغچه ها رو آب پاشی کنید
همه کوچه ها رو چراغونی خونه ها رو نقاشی کنید
ماه و ستاره در نیان تو اومدی به جشنمون
می ارزه برق چشم تو به نور سر تا پاشون
روز به این قشنگی هرگز کسی ندیده
صدای ساز و آواز به آسمون رسیده
امروز فقط روز توست می خوام دنیا بدونه
برای اسم زیبات می خونم عاشقونه
تو آمدی به دنیا به قلب من نشستی
خوش آمدی عزیزم که عشق من تو هستی
منم تا دنیا دنیاست قد تو رو می دونم
امروز تولد توست از ته دل می خونم
تولدت مبارک مبارک و مبارک
تولدت مبارک
اگر قلبم را بشكافي هزاران ستاره را مي بيني ![]()
كه به ياد ديدن تو چشمك مي زنند ![]()
اي خورشيدك من به ستاره هايت نگاه كن ،![]()
همه به همراه يك دنيا عشق ، فداي نگاه مهربانت ...![]()
نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ...
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي ...
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد 
و تو را دوست بدارد به همان اندازه...
بعضی وقت ها اشكام میان![]()
بدون اینکه اجازه بگیرن![]()
تا یادآوری کنن که تو چقدر برام عزیزی... ![]()

همه پرنده های محل روی شاخه ی درخت نشسته بودند
زمان گذشت و گذشت تا رسید به آن ثانیه... 
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك![]()
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك![]()
يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك![]()
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك![]()
اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
تو نسيم خوش نفسي من كوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي همچو مرغي در قفسم
تو با مني اما من از خودم دورم
چو قطره از دريا من از تو مهجورم
اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
با يادت اي بهشت من آتش دوزخ كجاست؟
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فريادت نزنم چرا دم از يادت نزنم
در اوج تنهايي
اگر زمين ويرانه شود جهان همه بيگانه شود
تويي با ماي
اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
« عليرضا افتخاري »
الهي ، زهي خداوند پاك كه بنده گناه كند و تو را شرم ، كرم بود.
الهي ، تو دوست مي داري كه من تو را دوست دارم با آن كه بي نيازي از من. پس من چگونه دوست ندارم كه تو مرا دوست داري با اين همه احتياج كه به تو دارم.
الهي ، من غريبم و ذكر تو غريب. و من با ذكر تو الف گرفته ام ؛ زيرا كه غريب با غريب الف گيرد.
الهي ، شيرين ترين عطاها در دل من رجاي تو خداوند است و خوش ترين سخن ها بر زبان اين گنهكار ، ثناي توست و دوست ترين وقت ها بر اين بنده ي مسكين گنهكار ، لقاي توست.
الهي ، مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم. اكنون كار با فضل تو افتاد.
الهي ، اگر فردا گويند چه آوردي؟ گويم : خداوندا ، از زندان ، موي باليده و جامه ي شوخگين و عالمي اندوه و خجلت توان آورد. مرا بشوي و خلعت فرست و مپرس!
« تذكرة الاولياي عطار »
اي مهربان خداي !
گم گشته ام تو بودي و كردم چو ديده باز
ديدم به آسمان و زمين و به بام و در
تابنده نور توست
هر جا ظهور توست
ديدم به هيچ نقطه تهي نيست جاي تو
خوش مي درخشد از همه سو جلوه هاي تو
اي مبدأ وجود !
از كثرت ظهور ، نهان شد كه كيستي
از هر چه ظاهر است ، تويي آشكارتر ... مستور نيستي
نزديك تر ز من به مني ، دور نيستي
تو آشكاره اي ... من زين ميان گمم
كور ار نبيند ، اين گنه آفتاب نيست
نقص از من است ، ورنه رخت را حجاب نيست .
اي مهربان خداي !
در قلب من تبي است گدازان و دردناك
احساس مي كنم كه به كانون جان من
سوزنده آتشي است كه سر مي كشد به اوج
احساس مي كنم عطشي مست و بي قرار
اندر فضاي هستي من مي دود چو موج
اين سوز عشق توست ،
در من ، چو جان ، نهان
احساس مي كنم ،
درمان نسازد اين تب من جز دواي تو
زايل نسازد اين عطش ، الا لقاي تو
اي مهربان خداي !
احساس مي كنم خلأ يي در وجود خويش
كان را نمي برد ز ميان ، جز پرستشت
اي نازنين خداي
احساس مي كنم كه بود در سرشت من
سوزنده ، يك نياز
داغ نياز را نزدايد ز سينه ام
جز لذت پرستش و جز نشئه ي وصال
مخموري مرا به جز اين مي ، علاج نيست
مطلب عيان بود ، به بيان احتياج نيست
اي مهربان خداي !
تو ، راز جان و مايه ي سرمستي مني
تو هستي مني
در عمق فكر و پرده ي جانم تويي ، تويي
آرام دل ، فروغ روانم تويي ، تويي
هر جا نگاه مي دود ، آنجا نشان توست
روشنگر وجود ، رخ دلستان توست .
سكوت بلندي در
امتداد اين جاده نا امن نشسته است و
ياد تو
همچون هراسي سرد
وجودم را در برگرفته
حال ، من هستم و
شكوه نگاه تو
نگاهت بر نگاه خسته ام
چقدر زيبا و دل انگيز است !
![]()
![]()
نگاهت را از من مگير. ![]()
![]()
![]()

آخه تو عزيز قصه هامي
آخه تو شعر روي لبامي
آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو كه ميارم
مي شي همه ي دار و ندارم
از چي مي ترسي تو مهربونم
من كه روعشق تو موندگارم
يه شب ميون بارون غرورم و شكستم
كاشكي بهت مي گفتم چقدر تو رو مي خواستم
مي خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت
با اينكه خيلي خسته ام بگذرم از گناهت
آخه تو عزيز قصه هامي
آخه تو شعر روي لبامي
آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو كه ميارم
مي شي همه ي دار و ندارم
از چي مي ترسي تو مهربونم
من كه رو عشق تو موندگارم
« عليرضا فرد »
من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ :
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي
چندين هزار چشمه ي خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين ؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه ي اين شوره زار يأس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
آه اي يقين گم شده ، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو !
من آب گير صافي ام ، اينك ! به سحر عشق ؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو !
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد :
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخ گون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس ؛
احساس مي كنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله اي مي زند جرس .
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو ، چون خزه به هم .
من بانگ بركشيدم از آستان يأس :
« - آه اي يقين يافته ، بازت نمي فهمم ! »
« احمد شاملو »
وقتي به نغمه هاي نگاه تو گوش مي كنم
در روشناي ناب لحظه هاي چشم تو
هر چه صدا در اين دنيا كه ناخوش است
به يكباره فراموش مي كنم
پرهاي من بسته است وقتي كه با صدات
لبخندهاي بي دغدغه را نوش مي كني
بالم شكسته مي شود هر گاه بي خيال
آهسته مي روي و مرا فراموش مي كني ...

اين وبلاگ داره آخرين نفس هاشو مي كشه ...
راستش كم آوردم !! حس مي كنم ديگه نمي تونم ادامه بدم .فقط تنها چيزي كه باعث شده فعلا اينجا باشم اينه كه مي خوام روز تولد عزيزمو جشن بگيرم بعدش شايد ديگه هيچ وقت نيام...
اينجا رو براي كسي ساختم كه خدا مي دونه چقدر دوستش دارم. اما اون يا نمي دونه و يا براش مهم نيست و شايدم هيچ كدوم!!!
خوشگلم !
مي دونم يه روزي مياي اينجا حتي شده چند سال ديگه ...
پس بذار بگم كه اين وبلاگ رو هم مثل خودت خيلي دوست دارم ولي بايد از هر دو تاتون دل بكنم...
همه ي مطالب اين وبلاگ رو از ته دلم براي تو نوشتم و اين وبلاگ تنها چيزيه كه مي تونم بهت هديه كنم !
هميشه دوستت دارم
و
مواظب خودت باش
یاری که دلم ز بهر او زار شدست
او جای دگر به غم گرفتار شدست
من در طلب علاج خود چون کوشم
چون آنکه طبیب ماست بیمار شدست

صياد
چون صيد به دام توبه هر لحظه شكارم اي تحفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم رفت ست قرارم
چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوك مژگان چو دو صد تير پراني
بر دل بنشاني
چون پرتو خورشيد اگر رو بكشاني
واي از شب تارم
در بند وگرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره كوي تو با عشق بشويم
با حال مزارم
با حال مزارم
برخيز كه داد از من بيچاره ستاني
بنشين كه شرر بر دل تنگم بنشاني
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي
خوش جلوه نمايي
اي برده امان از دل عشاق كجايي
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوي تو را باد به من زنده رساند
جانم برهاند
ور لحظه وجودم اثري هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم
« عليرضا افتخاري »

راستش امروز ذهنم اصلا كار نمي كنه و نمي تونم چيزي بنويسم. تنها چيزي كه مي دونم اينه كه خيلي دلم مي خواست الان تو جمكران بودم و اونجا واسه همه مون دعا مي كردم.
اما مي گن امام زمان (عج) همه جا هست پس از همين جا دعا مي كنم
خدايا به حق امام زمان همه مون به آرزوهامون برسون و عاقبت به خير كن.
من و پروانه كه ديروز عيدي مونو گرفتيم اميدوارم شماهام عيدي هاتون گرفته باشين!!
يه كلام ديگه با حضرت مهدي (عج) :
« مي دونم هنوز اسيرم تو حصار لحظه ها
كاش مي شد با يه اشاره تو آزاد مي شدم »
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !
پاي ديوار بلند كاج ها
در پناه از آفتاب گرم دشت
آهوي چشمان او در سبزه زار چشم من مي گشت!
سبزه زاري بود و رازي داشت.
تا دياري دور ، چشم انداز بازي داشت.
برگ برگش قصه ي عشق و نيازي داشت.
تاك خشك تشنه بودم – سر نهاده روي خاك –
جان گرفتم زير بارن نوازش هاي او
خوشه هاي بوسه اش در من شكفت.
شاخه گستردم همه آفاق را !
هر رگ من سيم سازي شد ،
با طنين خوش ترين آوازها.
از شراب عطر شيرين تنش
نبض من مي گفت با من رازها !
ذره ذره ، هستي من چون غبار
در زلال آسمان مي گشت مست ،
سرخوش از بالاترين پروازها.
معبد متروك جانم را
بار ديگر شبچراغ ديدگاني روشنايي داد ،
دست پر مهري در آنجا شمع روشن كرد ،
نوري از روزن فرو تابيد ،
بوي عود آرزويي نوشكفته در فضا پيچيد ،
ارغنون هاي تمنا را نوا برخاست
معبد متروك جانم را شكوه كبريايي داد
اين به محراب نياز افتاده را ،
از نو خدايي داد.
از لب ديوار سبز كاج ها
آفتاب زرد بالاتر نشست.
بوته ي سرخ غروب
بر كبودي هاي صحرا در نشست.
بوسه ي گرمش – به هنگام وداع –
تير شد ، در قلب من تا پر نشست!
در هواي سبزه زارم بوي اوست
برگ برگ اين چمن جادوي اوست.
« فريدون مشيري »