رود
قصيده ي بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر مي كند
و روز
از آخرين نفس شب پر انتظار
آغاز مي شود.
و اكنون سپيده دمي كه شعله ي چراغ مرا
در تاقچه بي رنگ مي كند
تا مرغكان بومي رنگ را
در بوته هاي قالي از سكوت خواب برانگيزد.
پنداري آفتابي ست
كه به آشتي
در خون من طالع مي شود.
اينك محراب مذهب جاوداني كه در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
جلوه اي يكسان دارند :
بنده پرستش خداي مي كند
هم از آن گونه
كه خداي
بنده را.
همه ي برگ و بهار
در سر انگشتان توست.
هواي گسترده
در نقره ي انگشتان ات مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران و خورشيد تو سيراب مي شود.
زيباترين حرف ات را بگو
شكنجه ي پنهان سكوت ات را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده مي خوانيد.
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي ست ؛
چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلب ات
چون پروانه اي
ظريف و كوچك و عاشق است.
«احمد شاملو»
اكنون رخت به سراچه ي آسماني ديگر خواهم كشيد.
آسمان آخرين
كه ستاره ي تنها ي آن
تويي.
آسمان روشن
سرپوش بلورين باغي
كه تو تنها گل آن ، تنها زنبور آني.
باغي كه تو
تنها درخت آني
و بر آن درخت
گلي ست يگانه
كه تويي.
اي آسمان و درخت و باغ من ، گل و زنبور و كندوي من!
با زمزمه ي تو
اكنون رخت به گستره ي خوابي خواهم كشيد
كه تنها روياي آن
تويي.
«احمد شاملو»
اكنون من و او دو پاره ي يك واقعيت ايم.
در روشنايي زيبا
در تاريكي زيباست.
در روشنايي دوسترش مي دارم.
و در تاريكي دوسترش مي دارم.
«احمد شاملو»

زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و كبود!
با بنفشه ها نشسته ام ،
سال هاي سال ،
صبح هاي زود.
در كنار چشمه ي سحر
سر نهاده روي شانه هاي يكدگر ،
گيسوان خيس شان به دست باد ،
چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم ،
رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم ،
مي تراود از سكوت دلپذيرشان ،
بهترين ترانه ،
بهترين سرود!
مخمل نگاه اين بنفشه ها ،
مي برد مرا سبك تر از نسيم ،
از بنفشه زار باغچه ،
تا بنفشه زار چشم تو – كه رسته در كنار هم –
زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و كبود.
با همان سكوت شرمگين ،
با همان ترانه ها و عطرها ،
بهترين هر چه بود و هست ،
بهترين هر چه هست و بود!
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشت ها گذشته ام
من به بهترين بهارها رسيده ام.
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من!
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست
آه!
در تمام روز ،
در تمام شب ،
در تمام هفته ،
در تمام ماه ،
در فضاي خانه ، كوچه ، راه
در هوا ، زمين ، درخت ، سبزه ، آب ،
در خطوط درهم كتاب ،
در ديار نيلگون خواب!
اي جدايي تو بهترين بهانه ي گريستن!
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام.
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن!
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو
برگ هاي زرد و نيلي و بنفش ،
عطر هاي سبز و آبي و كبود ،
نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند ،
بهتر از تمام نغمه ها و سازها!
روي مخمل لطيف گونه هات ،
غنچه هاي رنگ رنگ ناز ،
برگ هاي تازه تازه باز مي كنند ،
بهتر از تمام رنگ ها و رازها!
خوب خوب نازنين من!
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب!
بهتر از تمام شعرهاي ناب!
نام تو ، اگر چه بهترين سرود زندگي ست
من تو را
به خلوت خدايي خيال خود:
«بهترين بهترين من» خطاب مي كنم ،
بهترين بهترين من!
« فريدون مشيري »
چه بي تابانه مي خواهم ات اي دوري ات آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي تابانه تو را طلب مي كنم!
بر پشت سمندي
گويي
نو زين
كه قرارش نيست.
و فاصله
تجربه اي بيهوده است.
بوي پيراهن ات ،
اين جا
و اكنون.
كوه ها در فاصله
سردند.
دست
در كوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را مي جويد ،
و راه انديشيدن
يأس را
رج مي زند.
بي نجواي انگشتان ات
فقط.
و جهان از هر سلامي خالي ست.
![]()
![]()
اين آهنگ رو براي پروانه گلم
و
به ياد مهستي عزيز گذاشتم
روحش شاد.
اميدوارم خوشتون بياد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای آنکه هیچ وقت ذره ای از خوبی هایش را سپاس نتوانم گفت:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
«دوستت دارم مادرم»
صداي خنده هايت بوي بهار را با چك چك باران به يادم مي آورد.
نگاه سبزت با بوي نعنا گره مي خورد و مثل سايه ي درختان تابستان است.
زمزمه هايت در گوشم مرهم سوزش اشك بر گونه هايم در عصرهاي پاييز
قلبم است.
موهايت مثل تن پوش زمستاني است پر از عطر گل شب بو.
با تو كه هستم نيازي به شنيدن زنگ ساعت شماطه دار روي طاقچه كه سال
نو را خبر مي دهد ، ندارم.
آخر من چهار فصل را با تو دارم.
روز میلاد بزرگ بانوی عالم و روز مادر و روز زن
را به همه ی مادران
مهربون کشورمون
و مادر خوب خودم
و مادر بزرگ مهربونم
تبریک می گم
و
اميدوارم بهترين بهترين هاي دنيا نثار همه ي مادر هاي عزيزمون باشه و براي همه ي دوستاي كه مادر هاشونو از دست دادن آرزوي صبر مي كنم ،مي دونم كه كسي رو از دست دادن كه يكتاست. اما حتما مادرها از آسمان براي لحظه لحظه ي شادي فرزنداشون انتظار مي كشن.اميدوارم همه مادرهاي دنيا سالم و شاد باشن و همه ي مادرهاي رفته جنت مكان و خلد آشيان.
دل من دير زماني ست كه مي پندارد
دوستي نيز گلي ست
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ي ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آن كه روا مي دارد
جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد!
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن ، هر رفتار
دانه هايي ست كه مي افشانيم
برگ و باري ست كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آن چنان با تو درآميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد وبس
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس
زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده ست هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت!
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه ي جان
خرج مي بايد كرد.
رنج مي بايد برد،
دوست مي بايد داشت.
با نگاهي كه در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم ،
بسراييم به آواي بلند:
شادي روي تو ،
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت ، همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد!
«فريدون مشيري»
اين شعر رو با يه دنيا گل سرخ و به يه دل پر از محبت تقديم مي كنم به
بهترين دوستم (دوست كه نه يه چيزي بيشتر از يه دوست)
مي خوام بگم دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
آنكه مي گويد دوستت مي دارم
خنياگرغمگيني ست
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را زبان سخن بود
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست
هزار قناري خاموش
در گلوي من.
عشق را اي كاش زبان سخن بود
آنكه مي گويد دوستت مي دارم
دل اندوهگين شبي ست
كه مهتاب اش را مي جويد.
اي كاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ي گريان
در تمناي من
عشق را اي كاش زبان سخن بود...
دهانت را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوست ات مي دارم.
دلت را مي بويند
روزگار غريبي ست نازنين
وعشق را كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي ست نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند
بر گذرگاه مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

ميان خورشيدهاي هميشه
زيبايي تو لنگري ست
خورشيدي كه از سپيده دم همه ي ستارگان
بي نيازم مي كند.
نگاهت شكست ستمگري ست
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهر جامه اي كرد.
و چشمانت با من گفتند
كه فردا روز ديگري ست.
آنك چشماني كه خميرمايه ي مهر است!
وينك مهر تو ؛
نبرد افزاري تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم!
Cost to cost
From east to west
I know sure
You are the best!!!

در دلت شوم مهمان ، يك سپيده ي بي انصاف
آرزوي من اينست توي عصر طوفاني
قانعم كني جوري كه هميشه مي ماني
آرزوي من اينست كه تو مال من باشي
غير ممكن ممكن ، تو محال من باشي
آرزوي من اينست با دو بال جادويي
روي چشم تو باشم مثل نور ليمويي
آرزوي من اينست بين اين همه انسان
نيت تو من باشم توي فال با فنجان
آرزوي من اينست كه دو روز طولاني
در كنار تو باشم فارغ از پشيماني
آرزوي من اينست كه تو مثل يك سايه
سر پناه من باشي لحظه ي تر گريه
آرزوي من اينست يا شوي فراموشم
يا كه مثل غم هر شب گيرمت در آغوشم
آرزوي من اينست عشق تو كمم باشد
اسم تو فقط زخمي روي مرهمم باشد
آرزوي من اينست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوي با من در سكوت يك جاده
آرزوي من اينست كه تو ساز من باشي
من نياز تو باشم ، تو نياز من باشي
آرزوي من اينست هستي تو من باشم
لحظه هاي هوشياري مستي تو من باشم
آرزوي من اينست تو غزال من باشي
تك ستاره ي روشن در خيال من باشي
آرزوي من اينست در شبي پر از رويا
پيش ماه و تو باشم تا سحر لب دريا
آرزوي من اينست در تولدي دوم
مثل مه شوم در تو با همه وجودم گم
آرزوي من اينست از سفر نگويي تو
تو هم آرزويي كن ، اوج آرزويي تو
آرزوي من اينست آرزو كني من را
معني اش كني با عشق شعر سبز ماندن را
آرزوي من اينست مثل سيم يك گيتار
زير دست تو باشم لحظه ي خوش ديدار
آرزوي من اينست مثل ليلي ومجنون
پيروي كنيم از عشق اين جنون بي قانون
آرزوي من اينست در پگاهي از اسفند
راهي سفر گرديم طبق رسم يك پيوند
آرزوي من اينست در شبي كه تاريك است
تو بگويي از وصلي كه لطيف و نزديك است
آرزوي من اينست زير سقف اين دنيا
من براي تو باشم تو براي من تنها
«مریم حیدرزاده»
تو از پنجره به باغ مي نگري ، من از باغ به پنجره!
تو از ساحل به دريا مي نگري ، من از دريا به ساحل!
تو از زمين به آسمان مي نگري ، من از آسمان به زمين!
تو از تاريكي به روشني مي نگري ، من از روشني به تاريكي!
تو از زندگي به من مي نگري ، من از تو به زندگي ،
به عشق ، به همه چيز...

گفته بودي كه :"پاي بيد كهن سايه
انداز چشمه سار كبود،
در گذر گاه اولين ديدار
"لحظه اي چند با تو خواهم بود!"
اي غزال رميده رام شدي!
تازه خورشيد كرده بود غروب
چه غروبي ، عبوس و حزن انگيز
چون رخ مادري بلا ديده
كه شود مات در عزاي عزيز
يا دل شاعري به ظلمت غم
بيد مجنون نشسته در دل كوه
همچو مجنون گرفته سيما بود
چشمه چون اشك غم به دامن او
ناله ي جوي ؛ نام ليلا بود
من نشستم به پاي بيد كهن
به دل خسته مژده مي دادم
مژده اي جانفزا كه :"يار آيد
آن پري روي نازپرور من
بعد يك عمر انتظار آيد!"
- آه عمرم در انتظار گذشت؟
ماه ، مانند زورقي سيمين
از كنار افق به آب افتاد
آسمان دلربا چو دريا شد
تا در آغوش ماهتاب افتاد
لاله با ساز باد مي رقصيد
دلم از شوق مي تپيد و نبود
در جهان جز توام تمنايي
نغمه ي گرم و بر محبت تو
در دلم كرده بود غوغايي:
"لحظه اي چند با تو خواهم بود"
چشمه سار كبود مي ناليد
سوز دل داده سر به سينه ي كوه
گوييا شرح حال من مي گفت
همه از اشك و ماتم و اندوه
داستان هاي عشق و ناكامي
"لحظه ها" مي گذشت و بيم و اميد
بود با درد انتظار قرين
مي شكست از ميان جنگلها
ناله ي مرغ حق سكوت حزين
ناله اي جانگداز و طاقت سوز
بي تو با ماه و كوه و جنگل و رود
از غم عشق رازها گفتم
در دل آن سكوت روياخيز
گريه كردم ، خدا خدا گفتم
سرد نهادم به دامن مهتاب
دل مشتاق و آرزومندم
به هواي تو بال و پر مي زد
مرغ وحشي دمي قرار نداشت
پنجه ي يأس بر جگر مي زد
گفتم اين وعده هم وفا نكند!
بي تو نامهربان تماشا داشت
در غم انتظار سوختنم
با دل بيقرار و مضطربي
چشم بر گرد راه دوختنم،
وه چه گويم كه انتظار چه كرد
من در امواج اضطراب و خيال
نگران ، بيقرار ، چشم به راه
گاهي از ديده مي فشاندم اشك
گاهي از سينه مي كشيدم آه
گر نيايد كجا روم؟چه كنم؟
جوي ، تا ديد آه و زاري من
شرمگين شد ز آه و زاري خويش
تا بدان پایه بیقرارم دید
برد از یاد بیقراری خویش
گشت سرگرم غمگساري من
در گذرگاه اولين ديدار،
انتظار تو داشت چشم تری
"ساعتي چند" مي گذشت و نبود
از تو اي يار بي وفا اثري
بينوا دل چه زود باور بود!
حسرت و انتظار مي كردند
خرمن صبر عاشقي تاراج
آروزهاي خويش مي ديدم
در دل آب همره امواج
رهسپارند سوي ناكامي
لاله و بيد و ياسمن خفتند
چشمه ناليد و گفت: نيمه شب است
بر لب چشمه عاشقي بيدار
از تب انتظار جان به لب است
كرده خو با سكوت و تنهايي
چشمه سار كبود مي نالد
مرغ حق دم فرو نبسته هنوز
نگران ، بيقرار ، چشم به راه
عاشق بينوا نشسته هنوز
مي رود پا به پاي مرغ خيال
ساعتي بعد ، زير پرتو ماه ،
شاعري خسته راه مي پيمود
مي شنيد اين غريو از در و بام
"لحظه اي چند با تو خواهم بود"
آن غزال رميده رام نشد!
ازم پرسيدي : منو دوست داري يا زندگيتو؟
گفتم : زندگيمو!
قهر كردي رفتي.بعدا ازم پرسيدي : چرا؟
گفتم : چون تو تنها زندگي من هستي...
بگذار نگرييم و به دور از غم و زاري آهسته و آرام به كنجي بنشينيم
گر راز دل خويش به بيگانه بگوييم جزمرگ گل شاديمان هيچ نبينيم
لرزيدن پاهاي زمين از هيجانش ويراني و ترس است همه بي خبران را
اما دوران مه و ناهيد وعطارد آسايش و آرامش دلهاست سراپا
عشق و هوس خاكي عشاق زميني تنها هنرش وصل و هم آغوشي تنهاست
او هيچ زمان فصل جدايي نپذيرد چون فاصله ويرانگر اين عشق و تمناست
اما دل ما با گهر عشق خدايي دلواپس و آزرده ي اين فاصله ها نيست
اين عشق كه آرامش و آسايش جان هاست تا روز ابد زنده و پاينده وباقي ست
جان من و تو ، جان به هم بسته و تنهاست
نگذار كه با رفتن من عشق بميرد
او مثل طلا محكم و قرص است و مقاوم با ضربه ي كم نشكند و روح پذيرد
هنگام جدا گشتن ما ، لحظه ي رفتن
روح من و تو هست به هم بسته چو پرگار
جان تو همان پايه ي استاده و ثابت جان من دلخسته هم اين پايه ي سيار
آن گاه كه اين پايه ي سيار بگردد آن پايه كه در مركز اين حلقه نشسته
خم مي شود و بار دگر راست شود ، چون يار دگرش باز رسد خسته ي خسته
تو نيز چنان باش براي من عاشق
چون پايه ي محكم شده و ثابت پرگار
با بودن تو حلقه ي من كامل و زيباست
وين گردش من مي شود از عشق تو تكرار
آینه ها وشب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل.
پرنده ها و قوس وقزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسو های پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده!
«احمد شاملو»
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ کنه و تپش قلبش مرتبا بیشتر بشه
شاید یه کسی حاضر باشه به خاطر تو قلبشو بده تا قلب تو نشکنه
مطمئن باش یه کسی شبا به خاطر تو ٬ تو دریایی از اشک می خوابه
اما تو...
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مساله نميکرد!
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"باشم
من عاشقشم .اما من خيلي خجالتي هستم .....علتش رو نميدونم
تلفن زنگ زد خودش بود گريه مي کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.ازمن خواست که برم پيشش نميخواست تنها باشه.
من هم اينکار رو کردم وقتي کنارش نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بودآرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه!
بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"باشم
من عاشقشم .اما من خيلي خجالتي هستم .....علتش رو نميدونم
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد.گفت :"قرارم بهم خورده"، اون ميخواد با من بياد.
من با کسي قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم.
درست مثل يه "خواهر و برادر"ما هم با هم به جشن رفتيم!
جشن به پايان رسيد من پشت سر اون ، کنار در خروجي ايستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.
آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم!
به من گفت :"متشکرم"، شب خيلي خوبي داشتيم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"باشم
من عاشقشم .امامن خيلي خجالتي هستم .....علتش رو نميدونم
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد .
من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.
قبل ازاينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ،با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"باشم
من عاشقشم .امامن خيلي خجالتي هستم .....علتش رو نميدونم
نشستم روي صندلي صندلي ساقدوش توي کليسا...اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه من ديدم که "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد!
با مرد ديگه اي ازدواج کرد.
من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم!
اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"باشم
من عاشقشم .امامن خيلي خجالتي هستم .....علتش رو نميدونم
سالهاي خيلي زيادي گذشت .به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده !![]()
![]()
![]()
فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،
دختري که در دوران تحصيلات ون رو نوشته.اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"تمام توجهم به اون بود.آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه.اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم!
من ميخواستم بهش بگم ،ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه
من عاشقش هستم.امامن خجالتي ام...علتش رو نيمدونم .
هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره..."
خدا جونم........![]()
![]()
دوست دارم اولين پستم رو به يادت از وبلاگ خودت كش برم !!(با عرض معذرت)![]()
![]()
![]()
كوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
"فریدون مشیری"